خاطره ای ایران زمان جنگ - وطن پرستی - دبیرستان شهید مدرس 2 سال 1386

🌙 خاطره ای از دوران دبیرستان و ایران

🌙 خاطره ای از دوران دبیرستان من و دوستانم

۱۲ فروردین ۱۴۰۵ | ساعت ۲۳ | شیراز، زیر صدای بمباران هوایی

امشب درست وسط صدای غرش جنگنده های آمریکایی بالای آسمون شیراز، ذهنم بی اختیار رفت عقب؛ به اون روزهای پرشور و عجیبی که توی دبیرستان شهید مدرس، چهارراه هوابرد شیراز، با بهترین دوستانم داشتم. گفتم بیام بنویسمش و با شما به اشتراک بذارم — کوتاه، صریح، و از دلِ خاطره.

سه سال دوران دبیرستانم اونجا پر بود از تجربه هایی که تا امروز توی ذهنم زنده ست. همیشه قدردان مدیر دقیق و کاربلد اون دوران، جناب آقای صبوری فر هستم و همین طور استاد بی نظیر شیمی، آقای مصطفی ایزدطلب که نحوه آموزش و درس یاد دادنش واقعا شیوا و پرجاذبه بود و تاثیر زیادی روی مسیرم گذاشت.

سال تحصیلی 86-87 زمستون ۱۳۸۶ بود، شانزده سالم بیشتر نبود و تازه صدایم از دوران بلوغ درآمده بود. تازه وارد دنیای خوانندگی حرفه ای شده بودم. توی دبیرستان همه لقب هنری و آهنگ هامو می دونستند؛ از سی دی MP3 تا فلش، بین بچه ها می چرخید. علاوه بر اون، توی فعالیت های ورزشی، فرهنگی و علمی هم فعال بودم: مقام دومی کشتی آزاد شیراز، قبولی در آزمون ورودی المپیاد نجوم کشوری، دریافت تقدیرنامه از آموزش و پرورش، رییس شورای دانش آموزی و حتی نوشتن و چاپ ماهنامه برای دبیرستان. اون سال ها واقعاً در اوج توجه بچه های دبیرستان بودم، اما راستش هیچ وقت مغرور نشدم و دوست داشتم چیزهای بیشتری رو تجربه کنم — همیشه هدف های بزرگ تری توی سرم داشتم.

شروع فعالیت هنری با دوستان

از حدود 13 سالگی (1383) عاشق خوندن و ترانه سرایی بودم و با پسر خاله ام؛ وقت هایی که پیش هم بودیم روی آهنگ های خوانندگان دیگه تمرین خواندن و ضبط صدا می کردیم. توی کلاس دوم و سوم ریاضی دو تا رفیق صمیمی تر از بقیه داشتم؛ مجتبی امامی و وحید هاشمی — هر دو اهل خانواده، مؤدب و رفیق به معنا بودن. البته حقیقت این بود که ما بچه های کلاس باهم رفیق، برادر و برابر بودیم و دوستان خوب و صمیمی دیگه ای هم داشتم مثل صادق حیدری، رسول رحیمی، حمید کرمی (زنده یاد)، مهدی دهقانريال محسن هندیجانی و همه بچه های دیگه و حتی از کلاس های دیگه دبیرستان که هنوز یادشون برام زنده هست و با بعضی دوستان هنوزم در ارتباطم.

من بیشتر آهنگ هایی که ساخته و پرداخته میکردم برای خوندن و انتشار، حال و هوای عاشقانه و احساسی داشتن. وحید البته خیلی به این موضوعات علاقه ای نداشت، چون کمی مذهبی بود و با چنین فضاها و موضوعاتی راحت نبود، ولی همیشه هنر و خلاقیتم در ترانه سرایی و خواندن رو تحسین می کرد. مجتبی هم با شخصیت آروم خودش، در زمینه موسیقی حکم بی طرف رو داشت، آهنگارو گوش می داد، مگیفت آفرین خوبه ادامه بده ولی زیاد خودشو درگیر صحبت و دیدگاه درباره موسیقی نمی کرد. حقیقتا هردو زیاد اهل موسیقی نبودند.

داستان ایران و گفت آواز

یک روز با خودم تصمیم گرفتم کاری کنم که وحید هم وارد دنیای موسیقی بشه. ایده ام جسورانه بود: یک قطعه آهنگ گفت آواز (رپ) مشترک. اما نه عاشقانه و نه معمولی — باید موضوعی انتخاب می کردم که وحید باهاش احساس راحتی کنه و من هم بتونم خودم باشم و چون من در کارهای خودم وسواس گونه رفتار میکنم دقیقا میخواستم یک چیز بیاد موندنی باشه نه صرفا یک ترانه و آهنگ ساده. این ایده رو زنگ تفریح وقتی با وحید و مجتبی بودم باهاشون درمیان گذاشتم، و وحید ساده و صریح گفت: «اگه موضوعش درست باشه و ارزش داشته باشه، می خونم.» من هم رفتم و کمی فکر کردم تا اینکه یک جرقه درون ذهنم زده شد… فردوسی! شاهنامه! ایران! این موضوع بهترین و قوی ترین نقطه ی اتصال ما بود و مطمئن بودم وحیدم می پذیره.

فرداش، با برق خاصی توی چشمام، رفتم سراغ وحید و گفتم: «موضوع آهنگ: ایران.» اونم با لبخند جدی و مقتدر گفت: «قبوله.»

من مسئول ترانه سرایی و ساخت آهنگ بودم، من یک آهنگ آماده (بیت) مناسب با موضوع پیدا کردم و متن ترانه رو که مینوشتم با توجه به آهنگ نحوه خوندن و آواها رو تنظیم میکردم. متن ترانه مربوط به وحید رو با هماهنگی خودش تنظیم میکردم تا مطابق نظرش باشه و توی تمرین خوندن هم کمکش میکردم. ناگفته نماند منو بقیه بچه ها بیشتر روزها حتی بعد از کلاس ها در کنار هم بودیم مثل زمان فوتبال و به معنای واقعی یک تیم بودیم. بعد از اتمام ترانه و آماده سازی نحوه خوندن، چند باری روی ترانه و نحوه خوندن تمرین کردیم تا هماهنگ بشیم و زمستان همون سال، رفتیم به استودیوی هنر برتر در خیابان ملاصدرا پیش آقای اشکان چنگیزی تا کار رو ضبط کنیم. نتیجه! یک اجرای خاص، با حس نوجوانی و وطن پرستی. سه اسم روی آهنگ نشست: نیما وان تایم (نیمایکزمان) و آرمین (وحید هاشمی) – ایران

برای شروع آهنگ دکلمه ای از دو بیت شاهنامه انتخاب کردم که هنوز وقتی اون بیت معروف شاهنامه رو زمزمه می کنم، مو به تنم سیخ میشه:

چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

اون آهنگ فقط یه کار موسیقی نبود. یه حس مشترک بود که یادگاری شد از دو تا رفیق دبیرستانی — یکی شاعر و خواننده، یکی مذهبی و اصولی — که وسط شور نوجوانی، برای عشق به ایران کنار هم ایستادن.

نیما یکزمان و وحید هاشمی و رسول رحیمی و سهراب جوادی

🎧 اثر مشترک:

نیما وانتایم × آرمین = آهنگ ایران

(فایل صوتی)

دانلود آهنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *